به نام مهربانترین
 

مردی در جهنم بود که فرشته ای برای کمک به او آمد و گفت :  "من به فرمان خدا،تو را نجات می دهم؛برای اینکه تو روزی کاری نیک انجام داد ای.  فکر کن ببین تو آن را به خاطر می آوری یا نه"؟ او فکر کرد و به یادش آمد روزی در راهی که می رفت عنکبوتیرا دید،اما برای اینکه آن را له نکند راهش را کج کرد،و از سمت دیگری عبور کرد .  فرشته لبخند زد و بعد ناگهان تار عنکبوتی پایین آمد . فرشته گفت تار عنکبوت را بگیر و بالا برو تا به بهشت برسی.مرد تار عنکبوت را گرفت. در همین هنگام جهنمیان دیگر هم که فرصتی برای نجات خود یافتنند،به سمت تار عنکبوت دست دراز  کردندد تا بالا بروند. اما مرد دست آنها را پس زد تا مبادا تار عنکبوت پاره شود و خود بیفتد؛که ناگهان تار عنکبوت پاره  شد و مرد دوباره به سمت جهنم پرت  شد  . فرشته با ناراحتی گفت:   "تو تنها راه نجاتی که داشتی با خود خواهی و فراموش کردن دیگران ا دست دادی،دیگر راه نجاتی برای تو نیست!"و بعد فرشته ناپدید شد